Chappie

 

نویسنده: میلاد حاتمی

تخیل کلیشه ای شده ی ربات هایی با تفکر انسانی؛ اینبار با کمی پیچش داستانی و اکشن. فیلم در ژوهانسبورگ آفریقای جنوبی می گذرد، جایی که برای نخستین بار به صورت گسترده و همه گیر از ربات های پلیس برنامه ریزی شده از جنس تیتانیوم، مقاوم و قدرتمند، به عنوان پلیس استفاده شده است. مهندس جوان( دیو پاتال) طراح این ربات ها توانسته به هوش مصنوعی دست یابد که با بارگذاری آن بر روی ربات ها می تواند به آنها قدرت احساس و تفکر بدهد، حتی بسیار فراتر از باهوش ترین انسان ها. فرد دیگری( هیو جکمن) که به عنوان مشاور پلیس و متخصص آموزش های رزمی و دفاعی در شرکت سازنده ربات ها مشغول به کار است نیز یک ربات غول پیکر با قدرت تخریب بالا طراحی کرده است، حالا مشکل اینجاست که مدیر کل شرکت( سیگورینی ویور) و حتی نمایندگان سخنگوی اداره پلیس از وضع فعلی کمال رضایت را دارند و با هیچکدام از طرح های آن دو موافقت اصولی نمی کنند. از سوی دیگر گروهی تبهکار به دنبال راهی برای به کنترل درآوردن ربات های پلیسی هستند که کار آنها را کساد کرده اند.

چپی روایت مدرنی از داستان قدیمی و آشنای پینوکیو است. تمام مقوله ها و کاراکترهای داستان هم در فیلم نمود دارند، منتها حضوری مدرن و امروزی. پایان داستان هم در مقایسه با داستان پینوکیو متفاوت است و برعکس( !). پدر ژپتو فیلم، مهندسی جوان است که شعاری با مضمون نگذار زندگی برایت تعیین تکلیف کند را سر لوحه ی کار خود قرار می دهد و با طغیان خود سلسله اتفاقاتی را رقم میزند که ادامه فیلم را پیچیده و جذاب می کنند. چپی یا همان پینوکیو فیلم به دنبال جاودانگی است و خود را گوسفند سیاهی می داند( از کتاب داستانی که سازنده اش به او هدیه داده است) که در میان گوسفندان سفید تک افتاده است، در پایان گوسفند سیاه، سفید نمی شود اما گوسفندان دیگری را به رنگ خود در می آورد( !).

نیل بلومکمپ کارگردان جوان ژوهانسبورگی، این بار هم با فیلم خود به جرم و جنایت و فضای شهری زادگاهش اشاره می کند. بلومکمپ خود را به عنوان کارگردانی تخیلی ساز مطرح کرده است؛ اولین فیلم بلند او منطقه 9( District 9 2009) که داستانی نوآورانه داشت و مورد توجه هم قرار گرفت، در مورد بیگانگانی فضایی است که اتفاقی به زمین آمده اند و حالا تبدیل به شهروندان حاشیه نشین در ژوهانسبورگ گشته اند( !)؛ فیلم بعدی او پردیس یا بهشت( Elysium 2013) افتراق دنیای فقیر و غنی را در سال های آینده تخیل می کرد؛ در مورد فردوس انسان سازی در یک ایستگاه فضای بود که جایگاه زندگی ثروتمندان مرفه بود، آنها سایر مواهب را در اختیار داشتند و در مقابل آن ساکنان زمین قرار داشتند که با بیماری و فقر، جرم و جنایت دست و پنجه نرم می کردند؛ حالا بلومکمپ سومین فیلم خود را نیز با مولفه های همیشگی و خاص خودش عرضه کرده است.

بازیگران فیلم عمدتا با ژانر تخیلی بیگانه نبودند و این به بهتر شدن بخش بازیگری فیلم کمک شایانی کرده است. دیو پاتال بازیگر هندو انگلیسی تبار که با ژانر تخیلی هم بیگانه نیست، چون همیشه سبک بال و سرخوشانه همراه با طنز همیشگی کاراکترش در این فیلم به اجرا پرداخته است. هیو جکمن هم که کم کم دارد بازیگر تخیلی تراز اول سینما می شود با کارنامه ای درخشان از چنین نقش پردازی هایی در سری فیلم های تخیلی اکشن ایکس من و الاالخصوص بازی در فیلم فولاد واقعی( Real Steel 2011)؛ اینجا هم باور پذیر و قوی ظاهر شده است. سیگورینی ویور که نقشی کم رنگ و البته تاثیر گذار در فیلم دارد هم با این فضا غریبه نیست، او را می توان در سری فیلم های بیگانه و فیلم موفق آواتار ساخته ی جیمز کامرون به خاطر آورد. شارلتو کوپلی که در نقش چپی با نمک ظاهر شده است پای ثابت فیلم های بلومکمپ است که در دو فیلم قبلی او هم بازی داشته است. گروه رپ دای انتوود( که ترانه عنوان بندی هم کار آنهاست) متشکل از یولاندی ویسر و واتکین تئودور جونز هم که اصلیتی آفریقای جنوبی دارند علی رغم اینکه برای بار اول بود در فیلمی بازی می کردند به خوبی انعکاس دهنده ی نقش محوله اشان بودند.

حرکت دوربین و سبک فیلمبرداری در صحنه های اکشن به خوبی القاگر مستند بودن و واقع نمایی فیلم هستند و صحنه های جذابی را خلق نموده اند. تنها ایرادی که به فیلم می توان وارد ساخت بدون اشاره به بی منطقی فیزیکی در سینما که حالا دیگر بیننده آنها را لازمه ی ژانر اکشن میداند و با آنها کنار می آید، پیچش بیش از حد و نالازم روایت و همچنین بی منطق بودن داستان در برخی ورطه هاست. بسیاری از انتخاب هایی که کاراکترهای فیلم بعد از آزمون و خطا انجام می دهند به راحتی می توانست انتخاب اول قرار بگیرد؛ در حالی که نتیجه این انتخاب ها تا حد زیادی مشخص است اما شخصیت های فیلم دست به انتخاب هایی فرعی میزنند که نتیجه اش تنها شاخ و برگ اضافی دادن به فیلم است.

پایان